درباره من 

سعید هادیگلمن سعید هادیگل هستم. متولد 28 شهریور 1360

دوران کارشناسی ام را در دانشگاه آزاد با رشته نمایش به پایان رساندم. در انتهای دانشگاه به دعوت یکی از دوستان به بیمارستان روزبه رفتم . آنجا با دکتر شهریور آشنا شدم و علاقه مند شدم با نوجوانان دختر و پسر کار کنم. اوایل نمی دانستم. که دقیقاَ چه کار باید بکنم. به تئاتر درمانی علاقه مند بودم. برای همین مدت 3 سالی که آنجا بودم هر هفته تکنیک های تئاتر درمانی را با بچه ها انجام می دادم. واقعا از خانم دکتر شهریور ممنونم که اجازه دادند من این چنین تجربیات گرانبهایی به دست بیاورم.

بعد از آن به دعوت یکی از دوستان به کانون اصلاح و تربیت رفتم. قرار شد  با بچه های زیر 10 سال سایکودرام را تجربه کنم. خیلی قضیه فرق داشت. بچه های کانون عجیب بودند. دروغ می گفتند. هر بار قصه ای جدید نقل می کردند و همینطور بعضی پرسنل عجیب بی حوصله و گاه مخرب در آنجا به چشم می خورد .

خلاصه نتوانستم بیشتر از 6 ماه آنجا دوام بیاورم. دوست داشتم بیشتر یاد بگیرم. فکر می کردم کجا می توانم رشد کنم . تا اینکه با خبر شدم اقای مهرداد نظام آبادی در کلینیک میرداماد بازیهای گروهی کار می کند. به دیدار ایشان رفتم . من را پذیرفتند . مدتها با ایشان کار کردم. اتفاقهای خوب از آنجا شروع شد. به مؤسسه کودکان دنیا رفتم. بازی درمانی را از آنجاها یاد گرفتم.

به بهانه یادگیری بازی به مهد کودکها می رفتم تا با بچه ها بازی کنم. نمایش خلاق اجرا کنم. خیلی ها من را نمی خواستند. کار با بعضی ها سخت بود . در یکی دو تا مهد شروع به بازیهای گروهی ونمایش خلاق کردم.

سعید هادیگلسعید هادیگل

تا اینکه با خانم دکتر خلف بیگی آشنا شدم . به دانشکده توانبخشی رفتم و آنجا شروع به یادگیری کردم. در کلاس موسیقی درمانی آقای هاتف دوستدار بودم. خوب بود. یاد می گرفتم. خانم دکتر شفارودی کمک می کرد تا اینکه توانستم یک کلاس با هزینه خیلی ناچیز در دانشکده تواتبخشی داشته باشم. آنجا با خانم حاصلی آشنا شدم که ادامه آشنایی به دوست خوبم تورج عنبرا رسید. به دعوت تورج به کلینیک ایشان رفتم. و با بچه ها بازیهای گروهی کار می کردم. اوضاع خوب بود. انجا با خانم دکتر فائزه دهقان آشنا شدم . خانم دهقان دانش زیادی داشت . یادمه هر وقت اجازه می دادند به کلاسشان می رفتم. و یاد می گرفتم. بعد ها آقای عنبرا اجازه داد که مراجعین انفرادی بگیرم و بازی درمانی را  آغاز کنم. خانم دکتر دهقان از روند پیشرفتم راضی بود. برای همین من را به آقای حسینی  رئیس کلینک سرو در سعادت آباد معرفی کرد. دریکی دوتا کلینیک دیگر همزمان بازی درمانی کار می کردم.

کم کم خانواده های بیشتری در حوزه بازی درمانی من را می شناختند .تحصیلاتم را در مقطع کارشناسی ارشد در رشته روانشناسی شخصیت در دانشگاه آزاد اسلامی ادامه دادم .هم چنین پایان نامه من با موضوع بررسی مهارت های ارتباطی اجتماعی با بزرگسالان طیف اتیسم بود .بعد تر با خانم دکتر رضایی آشنا شدم. گروهی تشکیل دادند که من با بچه ها بازی می کردم . ایشان من را به انجمن اتیسم ایران معرفی کردند. و در آنجا استخدام شدم.

داستان از جایی شروع شد که یک روز در اتوبوس نشسته بودم و بیرون را نگاه می کردم. با خودم می گفتم چه می شد  اگر جایی بود که بچه های بزرگسال اتیسم می توانستند بدون استرس و با پذیرش بتوانند کنار هم قرار بگیرند، با هم ارتباط برقرار کنند، گپ بزنند، شوخی کنند،با جنس مخالفشان ارتباط بگیرند و… این افکار مدت ها ذهنم را درگیر کرده بود.  و گاهاً در کلینیک ها بر اساس همین نگاه آزمون و خطا بچه ها را دور هم جمع می کردم. البته خیلی بلد نبودم. تا اینکه به ذهنم آمد در انجمن اتیسم ایران این گروه را تشکیل بدهم. مرداد ماه سال 13۹۵ یک گروه چهار نفره به صورت رایگان با سطوح متفاوت در ساعتهای غیر از ساعت کاری به مدت یکساعت با حضور خانواده ها دور هم جمع کردم. اوایل صحبت خاصی نبود. باوری نبود. حرفی نبود. تجربه ای نبود. و همه چیز بیشتر از کنجکاوی من سرچشمه می گرفت. تأثیرگذاری که مدنظرم بود هنوز اتفاق نیفتاده بود. تصمیم گرفتم برای کلاسهایم اسمی انتخاب کنم. اسمهای زیادی با بچه ها بررسی کردیم. تا اینکه رسیدیم به اسم دورهمی. یادمه آن موقع ها دورهمی مهران مدیری در حال پخش بود. البته کمی هم نگاهم تبلیغاتی بود. دورهمی شروع شد. افراد 14سال به بالا را دور هم جمع کردیم. فضای ساختمان هیچ چیز نداشت. حتی فوم هم نداشت. شروع کردیم. همه سطحی وارد دورهمی شدند. داوطلب ها می آمدند. کمک می کردند. دورهمی در هفته یکساعت برگزار می شد. هر روز تعداد بچه ها بیشتر می شد. به برقراری ارتباط در فضاهای مختلف می پرداختیم. فروشگاه، سینما، مرکز خرید، پارک ها و… . کلاس های سرود را تشکیل دادم و بچه ها با تمرین و اجرای سرود در جمع های بزرگ و متفاوت و مقابل هزاران تماشاگر احساس خوب و ارزشمندی و اعتماد به نفس می کردند. رفته رفته می آموختم که نحوه تعاملم با افراد اتیسم چگونه باید باشد. چگونه می توانستم مهارت های ارتباطی اجتماعی که عمده ضعف آنها در این زمینه بود را ارتقا دهم. خلاقیت همواره چاشنی کارم بود. در واقع نقطه قوت من در هر جایی که مشغول به کار می شدم خلاقیت بود.

هر چه جلوتر می رفتیم با چالش های گوناگونی مواجه می شدیم که باعث کسب تجربه برایم می شد.  فهمیدیم باید  یکسری از بچه ها را به خاطر شرایط رفتاری و خلقی و یا هم سطح نبودن با سایر بچه ها حذف کنیم. اما هیچ خانواده ایی تمایل به حذف شدن نداشت . فهمیدیم مدت زمان دورهمی کم بود و این زمان محدود فرصت یادگیری را به بچه ها نمی داد. هر سال با کمک انجمن جشن اختتامیه می گرفتیم. خوب بود. حس خوبی داشت. بچه ها در این جشن ها احساس هویت می کردند. بچه های توانمندتر آمدند. کاملاً می شد مقایسه کرد و سنجید که میزان اعتماد به نفس بچه ها چقدر افزایش پیدا کرده. انجمن هم  اعتماد بیشتری به دورهمی کرد.. بیشتر تفریح و سرگرمی جذابش کرده بود. برنامه تا زمان شیوع کرونا ادامه داشت.  به خاطر شرایط کرونا کلاسها تعطیل شد. ناامید نشدم . کلاسهای آنلاین دورهمی را شروع کردم که در آن شرایط و خونه نشینی بچه ها غنیمتی برای برقراری ارتباط برایشان بود .

بعد از کرونا در خانه امید دو انجمن اتیسم ایران ویژه بزرگسالان طیف خفیف اتیسم، شروع به فعالیت کردم. از سمت انجمن به مدیریت آنجا منصوب شدم. تصمیم گرفتیم مدت زمان بیشتری  برای بچه ها کلاس داشته باشیم. کلاسهای مختلفی تشکیل دادیم. روشهای جدید را آموختیم. افراد دیگری در نقش مربی آوردیم. مهارتهای فنی را امتحان کردیم. تجربه های  ارزشمند جدیدی به دست آوردیم. تعداد بچه ها بیشتر می شد. جشن های مختلفی با هدف هویت بخشی و ارتقای خود باوری برگزار کردیم. در واقع دورهمی پیش نیاز تشکیل مؤسسه باور با همه فعالیتهایش شد.

در  راستای کار در انجمن به پیشنهاد یک دوست به مؤسسه کسب و کار ماهان رفتم . در کلاسهای رهبری ثبت نام کردم. دنیای جدیدی در زندگی من شروع شد. و علاقه مندی هایم به سم و سویی دیگر متمایل شد. ارتباط با مدیران و کارآفرینان که دیگر گونه  فکرمی کردند برایم هیجان داشت . کتابها را بادقت می خواندم . یاد می گرفتم. مدیریت را دوست داشتم . برای همین تصمیم گرفتم دوره  MBA را در مؤسسه ماهان بگذرانم . احساس می کردم هنوز هیچ  بلد نیسنم. تصمیم گرفتم دوره DBA  را بخوانم با رویکرد استراتژی . ذوق داشتم و از دلِ هر آنچه می خواندم و یاد می گرفتم در کار با افراد اتیسم به کار می بستم . مؤسسه خودم را ثبت کردم و از سازمان فنی حرفه ای مجوز گرفتم. نام مؤسسه باور شد. خانه امید دو تعطیل شد. به دنبال فضایی بزرگ بودم تا آموزشگاهی مانند یک خانه بزرگ تأسیس کنم که در آن افراد اتیسم با علاقه و در رفاه به آموزش مهارت های زندگی، ارتباطی و …. بپردازند . گرفتن این مکان در تهران برایم مقدور بود. به کرج آمدم و در آنجا خانه ای ویلایی را اجاره کردم که هر قسمتش را با عشق و انگیزه برای بچه ها آماده کردم .

الآن در مجموعه خودم، باور،در کرج با یک تیم عالی فعالیت می کنم . به شهرستان های دیگر کمک می کنم و مشاوره کسب و کار می دهم تا آنها هم رشد کنند و موفق بشوند. و این چنین فضاها و امکاناتی برای بزرگسالان اتیسم در ایران بوجود بیاید.

متأسفانه یک روز همه اطلاعات و عکسهایی که در جایی ذخیره بودم پاک شد و همین چند تا دونه برایم یادگاری از اون دورانه …

درباره مؤسسه باور

با توجه به نیاز نوجوانان و جوانان اتیسم و والدین آنها  فعالیت خود را از سال 1400 با ثبت اسم راشا رویش جوان از سازمان ثبت مؤسسات در ساختمان خانه امید 2 انجمن اتیسم ایران  واقع در خیابان جمهوری در شهر تهران آغاز کرد.

این مؤسسه با توجه به مشکلات و دغدغه های خانواده ها و همچنین با توجه به بررسی شرایط و خدمات اتیسم در دنیا و امکانات موجود در ایران در این حوزه، تلاش خود را در جهت یاری رساندن حتی یک قدم به خانواده ها نموده است. در واقع چشم انداز مؤسسه این است که بتواند به عنوان معتبرترین مرکز بزرگسالان اتیسم با عملکرد بالا در ایران باشد . و به همه خانواده ها در اقصی نقاط ایران کمک کند. به همین منظور تمام تلاش خود را در راستای برنامه ریزی بهینه و کابردی گماشته است .

هم اکنون مؤسسه باور، در یک فضای 400 متری یک خانه ویلایی در استان البرز شهر کرج با فعالیتهایی چون مهارتهای ارتباطی، آداب اجتماعی، مهارتهای مستقل شدن و مهارتهای فنی و حرفه ای و… فعالیت می کند. فراگیران دو روز در هفته پس از ارزیابی  و تعیین گروه از ساعت 9 الی 14 از خدمات ما بهره می شوند.  تا امروز بیش از 500 خانواده چه به صورت آنلاین و چه به صورت حضوری از خدمات مؤسسه بهره مند شده اند .

 از افتخارات مؤسسه باور برگزاری رویدادهای منحصر به فرد، و پیشتاز بودن در برنامه ریزی برای بزرگسالان اتیسم طیف خفیف  در ایران می باشد. به طوری که از جمله شهرهای شیراز ، ارومیه و …  با راهنمایی های مدیر مؤسسه باور، جناب آقای هادیگل برای بزرگسالان طیف اتیسم خدماتشان را  شروع و راه اندازی کرده اند.

1 دیدگاه. ارسال دیدگاه جدید

  • ما همیشه آقای هادیگل رادوست داریم انشالله همیشه سالم وخوشبخت باشندوخداعمربه ایشان بدهن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.